تبلیغات
من و خودم
 
من و خودم
درباره وبلاگ


My Line ID: Dramxib1990
My Instagram: Dramxib

مدیر وبلاگ : Dramxib
Instagram
نظرسنجی
کدوم بیشتر بهتون آرامش میده و دوستش دارید؟











نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :



بالاخره بعد از چند ماه تموم شد. اولین کتابی بود که دوست نداشتم تموم بشه.

این کتاب خیلی خاصه، از هرکی که خونده بودش در موردش سوال میکردم یا ازش خوشش نمیومد (حتی نیمه کاره رهاش کرده بود) یا اینکه میگفت فوق العادس. جالبه که چندتا از دوستامم که خونده بودنش میگفتن که یا خیلی طول کشیده خوندنش یا خیلی فهمیدنش سخت بوده اول ولی اکثرا میگفتن فوق العادس. برای خودمم تا نیمه های داستان، خسته کننده و ی جورایی گنگ بود. بعد از اون هرچقدر جلو رفتم داستان برام روشن تر و جذاب تر شد تا جایی که وقتی به پایانش نزدیک میشدم غصم میشد، چون انگار با چند نسل اون خونواده زندگی کرده بودم و حالا مجبورم ازشون جدا بشم.

داستان در مورد صد سال از یک خاندان و یک شهر کوچیکی هست که توش زندگی میکنن، خاندان و شهری که بوجود اومدن و نابود شدنش طی همین صد سال اتفاق میافته.

هرچقدر داستان جلو میره و افراد این خاندان از بین میرن غصه آدم بیشتر میشه که چطوری از اوج به فنا میرسن. این درد رو میشه توی اورسولا هم دید وقتی که توی مراسم تشییع خرینلدو مارکز فریاد میزنه: "خدانگهدار، خرینلدو، فرزندم. سلام من را به کسانم برسان و به آنها بگو وقتی باران بند بیاید به سراغشان خواهم رفت." احساس کردم چقدر سخته تو تنها کسی از یک خاندان باشی که زنده ای و مرگ عزیزانت رو تک تک دیدی و غم همشون رو داشتی، اینکه اینطور مواقع شاید انتظار مرگ خیلی هم خواستنی باشه تا کمی راحت بشی.

عوض شدن همه چیز توی یک خط، کنار رفتن شخصیتهای اصلی داستان به سادگی هرچه تمامتر و بدون مقدمه چینی، بزرگی روح و نفوذ و تاثیر اورسلا به عنوان مادر، شهوت زیاد (شایدم واقعگرایانه) مردها، تعدد شخصیتها و سخت و شبیه بودن اسامی و... از خصوصیات این کتابه.

جنگ و کسایی که میجنگن توی این کتاب فوق العاده توصیف شدن، اینکه جنگ و قدرت چطوری باعث میشه آدم ها از اهدافشون دور بشن و اصلا ندونن برای چی شروع به جنگیدن کردن. تا جایی که نویسنده اون هارو اینطوری قضاوت میکنه: "یک مشت مادر به خطا که همگی به سنگینی کوله پشتی و قمقمه خو گرفته اند و شرم تفنگهای سرنیزه دار خود را به خوبی تحمل میکردند و شانکر اطاعت کورکورانه و حس افتخار را در خود حمل میکردند."

ی چیز خاص دیگه رفتار عجیب و غریب افراد این خاندان و داشتن ویژگیهای خاصه، تا جایی که اورسولا در موردشون میگه: "همه شان همینطورند، از لحظه تولد دیوانه اند"

خیلی جالب بود برام که آخر داستان نویسنده دلیل تنهایی و آلودگی و فساد این خاندان رو به این دلیل میدونه که هیچکدوم از اونها با عشق به دنیا نیومدن.

حتما بخونینش...





نوع مطلب : کتاب، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 1 تیر 1394
Dramxib



او به آرامی گفت: "به هیچ،من به هیچ فکر میکنم"
گفتم: "به هیچ چیز که نمیشود فکر کرد"
گفت: "چرا، میشود، من در این لحظات احساس میکنم درونم به طور کامل خالی شده، مثل یک فرد مست و دلم میخواهد کفشها و لباسهایم را هم درآورم و به گوشه ای پرتاب کنم، بدون هیچ باری...

عقاید یک دلقک - هاینریش بل





نوع مطلب : کتاب، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 17 دی 1393
Dramxib


 
Can darkness be bright
Turn gloom into light
A day without rain
Let go of the pain

Hearts are estranged
Nothing but fear
A moment is gone
Clouds drifting near

When miracles start
Some won't break through
Can't hold it back
Emotions are skewed

Can darkness be bright
Turn gloom into light
A day without rain
Let go of the pain

Visions have clashed
Silence is here
Emptiness found
So close, so near
I walk along the miles
looking for signs
find some small hope
A moment that shines

Can darkness be bright
Turn gloom into light
A day without rain
Let go of the pain
.
.
.




نوع مطلب : موسیقی و شعر(ترانه)، عکس، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 10 دی 1393
Dramxib
بعد از ی وقفه طولانی بازم سلام...
چند شب پیش با دوستان بیرون بودم و داشتیم با گوشی همدیگه ور میرفتیم که از عکس پشت صفحه گوشیش خوشم اومد و ازش خواستم اونو برام بفرسته...

این همون عکسه:


چیز جالب در مورد این عکس اینه که انگار دختر مرد رویاهاشو که توی کتابه در آغوش گرفته...
بعد این موضوع به ذهنم رسید که مرد/زن رویاهای ما نزدیک به کدوم شخصیت و قهرمان داستانی میتونه باشه؟؟
شاید برای خود من شخصیت داستانی مورد علاقم نزدیک به "آسیه" شخصیت اول داستان "آسیه" از "ایوان تورگنیف" و یا "آنه شرلی" باشه  اونم به خاطر صداقت و سادگیشون

شما اگه بخواین مرد/زن رویاهاتونو از توی شخصیتهای داستانی انتخاب کنین، اون کیه؟؟؟؟




نوع مطلب : من و خودم، کتاب، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 21 آبان 1393
Dramxib



داستان "رویای مرد مضحک" از اونجایی که در مورد نحوه زندگی آدمها کنار هم، مشکلات آدمها، نگاه آدمها به زندگی و کلا اینکه از زندگی چی میخوایم نوشته شده، داستان بسیار جالبیه. موضوع داستان از اون موضوعاتیه که همه ماها خیلی زیاد بهش فکر کردیم، اینکه هدف از آفرینش و نحوه درست زندگی کردن چیه؟!


این داستان به همین موضوع اشاره داره و خیلی زیبا نوشته شده. بخش آخر داستان رو که خیلی خیلی زیباست براتون نوشتم. شاید ی کمی طولانی باشه ولی پیشنهاد میکنم حتما بخونید، پشیمون نمیشید...

فقط قبل از خوندن اینو بدونید راوی رو یک آدم به قول خودش دیوانه ست که یک شب میخواسته خودکشی کنه ولی اتفاقی خوابش میبره و یک رویا میبینه. توی رویاش ی سری انسانها رو میبینه که کنار هم در کمال آرامش و زیبایی و معصومیت دارن زندگی میکنن (به قول خود نویسنده در بهشت)
(برداشت خود من از نوشته انسانهای بسیار خوبی هستند که دارن توی بهشت زندگی میکنن و بعد اون اتفاق خوردن سیب توسط آدم براشون پیش میاد)

این مرد دیوانه که یکی شبیه ماست وارد اون سرزمین میشه و با دیدن اونها خیلی متعجب و خوشحال میشه. از اینکه اونهارو در کمال خوبی و معصومیت و عاشقی میبینه دوست دارشون میشه ولی بعد از مدتی...

به دلیل اینکه متن ی کمی طولانی بود برخلاف میلم مجبور شدم اونو توی ادامه مطلب بزارم
بخونید، خوشتون میاد.



ادامه مطلب


نوع مطلب : کتاب، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 9 اردیبهشت 1393
Dramxib


( کل صفحات : 25 )    1   2   3   4   5   6   7   ...